.....
امروز اومدم از اتفاقات كوچيك و بزرگي كه اين مدت افتاده بنويسم.....
از اتفاقات خوب شروع ميكنم:
اينكه من بالاخره ماشين خريدم....بعد از سالها!!! كه دلم ميخواست ماشين بخرم بالاخره خريدمش....البته با كمك همسري مهربونم ...يه پرايد مدل 90...
الان ديگه خيلي وقتا خودم ميام اداره و برميگردم....وضع رانندگيم هم خوبه ...بد نيستم...
و جالبتر از همه اينكه آرتا به رانندگي مامانش گير ميده:
مامان اينجوري نه!!!!مامان يواش!!! مامان صداي ماشين چرا اينجوريه؟!!!(وقتي با دنده يك يه خورده گاز ميدم!!!)......
يعني من ميميرم واسه اين حرفاش و توصيه هاي ايمنيش!!!!
اتفاق بد
اول دي ماه دختر عموت از طبقه چهارم خونه شون ( از بالكن) افتاده بود پايين ....يه چيزي شبيه معجزه كه زنده مونده....خدا رو شكر....يه شوك بزرگ بود واسه همه....هيچ جاش نشكسته بود...ولي خونريزي داخلي كرده بود...طحالش هم دراوردن....خيلي سخت بود واسه همه...ما هم رفتيم اروميه ...چند روزي اونجا بوديم...تا از بيمارستان مرخص شد....الان حالش خوبه.....
و جالب اينكه تو همش سراغ شيما رو ميگرفتي وقتي رفتيم خونه شون....و مدام زنعموت بغل ميكردي....روپاهاش ميخوابيدي....خوب حس ميكردي كه چقدر ناراحته....هي ميپرسيدي گريه كردي؟ناراحتي؟
ــــــــــــــــــــ
حالا از خودت بنويسم گل خوشگلم....كه با تمام وجود عاشقتم....يه جور عجيب و غريب....
بعضي وقتا كه حسابي گير ميدي وميري رو اعصابم ..همين كه اروم ميشي يا خوابت ميبره دلتنگت ميشم ...عذاب وجدان ميگيرم كه چرا عصباني شدم...يا چرا دعوات كردم....
جديدا خيلي لجباز شدي...واسه هر چيزي گريه ميكني ...جيغ ميزني ...بعضي وقتا من ميزني....كه از اين حركتت خيلي عصباني ميشم....
ناراحتم از اينكه بد اخلاق شدي...ميترسم اين عادتا روت بمونه...وقتي ميريم خونه خواهرم با دخترش كه 10 ماه از تو كوچيكتره نميسازي...مدام دارين دعوا ميكنين...كه البته بيشترش تقصير توئه....همش دارم خودمو سرزنش ميكنم كه تقصير منه...اگه آرتا مهد نميرفت اينجوري نميشد...اخه تا قبل مهد رفتن خيلي بچه اروم و خوش اخلاقي بودي...ولي الان تو جمع فقط صداي تو و گريه هاي تو مياد.....خيلي غصه ميخورم....
همه ميپرسن چرا آرتا اينجوري شده؟اون كه خيلي آروم بود؟و اين يعني شروع دوباره اعصاب خوردي من و غصه هاي مادرانه.....
چه كنم؟چيكار كنم؟واقعا تقصيرمنه؟
و دلگيرم از جمله يكي از دوستان كه در وبلاگش در مورد اينكه بعد بدنيا اومدن بچه ش ديگه سر كار نرفته ميگه : خوشحال م كه كارم را به تو ترجيح ندادم!!!!
يعني منكه رفتم سر كار ..كارم رو به فرزندم عزيزتر از جانم ترجيح دادم؟!!!!!
مگه ميشه ؟هيچ مادري وجود داره كه چيزي رو به فرزندش ترجيح بده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟آيا كار كردن به اين معنيه؟


.....
